یه مسافرت چند روزه شمال(: زیبا کنار و لاهیجان چه آرامشی از دریا گرفتم. تحویل خونه داداشی(: تصادف اشون ): خدایا شکر که هردوشون سالم اند.روز مادر همه باهم یه ماکروفر خریدیم برا مامان(: روزت مبارک مامانی. نمیدونم از چی ناراحت بود اگه من بودم حتما خیلی خوشحال میشدم.
به گمانم امروز باید قشنگترین روز زندگی ام باشد از صبح تبریک زیاد شندیده ام.خیلی منتظر امروز نبودم انگار گذ شت آن روزهایی که از اولین روز اردیبهشت ثانیه شماری می کردم برای چهاردهمین روز.تقریبا از آن روزهایی است که حس ام حالت خنثی بودن دارد .محض آسودگی خاطرم هم که شده باید تولدم را به خود مبارک باد میگفتم.
یه روزآخر همه اون چیزهایی که ، دلم میخواد اشون و مال خودم میکنم از این تبلت هیچی ندار گرفته تا تلسکوپ و پیانو و دوربین.یه روز آخر همه تصمیم هامو خودم تنهایی میگیرم بدون اینکه بخوام نظر کسی و بدونم.یه روز آخر دیگه مجبور نیستم از شخصی از اشخاص شخیص مشورت بخوام .یه روز آخر دیگه نمیشنوم کسی بهم بگه آخه فلان چیز به چه دردت میخوره.اصلا همه عیبهای عالم رو من .ایراد از من. راست میگی.اما من،این من دلم داغون تر از این حرفاست .این من ،من ِ پریسا نام برای گفتن یک حرف کوچک یک خواهش کوچک و بی زحمت ساعت ها و روزها حرفم را بالا پایین میکنم همین جا نزدیک همین دل گوشه ای از قلبم . یه روز آخرچه با همه اینها، چه بی همه اینها همه چیز تمام می شود . همین من ، من ِ تمام شدنی است. می دانم.
برای وصف حالم واژه پیدا نمیکنم .این کلمات با همه چند معنی بودنشان گویای حرف دلم نیستند .دایره واژگانم هروز محدود تر میشود بی آنکه حتی گوشه ای از ذهنم را روی کاغذ آورده باشد .به هر کجای این دایره بی زاویه که نگاه میکنم واژه ایست بی معنی،حسی ایست شبیه هیچ چیز،حسی ایست بی واژه.
هست بر نیست
دلم بی تاب
غم ام هر روز افزون
نمی دانم چه میخواهم
من ام بی تو
نه اما. همان بی کس
کدام تو ؟
روزهایی را که امروز به دوران کودکی ام می شناس امش چه زود و چه ساده گذشتند روزهایی که نام ام بچه بود و بچگی میکردم سنی نبود شش یا هفت سال حالا کمی بیشتر یا کمتر. با این احوال بزرگتر های دوره کودکی ام انگار باهم صمیمی تر و مهربان تر بودند لا اقل بیشتر از الان همدیگر را دوست میداشتند یادشان میماند اگر لطفی یا خوبی ای به هم میکردند.قشنگ تر برایم معنی میشد واژه هایی مثل "خاله" "دایی" "عمه" "مادربزرگ" اما امروز همه چیز حتی این واژه ها هم رنگ باخته اند. چیزی حتی شبیه رابطه خانوادگی هم انگار از اول نبوده و نیست.قدیم تر ها مگر حرف نمیزدند آن هم حرفی که پایه کدورت شود که امروز همه حرفهایی که از دهانی زده میشود و گوشی آن را میشنود انگار ذات اش کدورت است و نامهربانی.قدیم تر ها آدمها یا گوشی برای نشنیدن داشتند یا زبانی برای نگفتن ِ بعضی حرفها یا روحیه ای به بزرگی بخشش .حافظه ها ضعیف تر شده اندکه خوبی های قبل تر را زود از یاد میبرند که زود رابطه فامیلی انقدر نزدیک را سر هیچ از یاد میبرند که به قلبی به کوچکی مشتشان اجازه میدهند پر شود از کینه و نفرت که چه راحت اوقات را بر خودشان تلخ میکنند و به اوقات ِ تلخ دیگری شاید حتی فکر هم نکنند که چه راحت مادرت امسال یک تبریک خشک و خالی هم از زبان خواهرش نمیشنود که چه راحت خواهر اش هم خودش را زخمی میکند بر روی زخم برادرش و چه راحت همه گله مند میشوند از مادرت شاید همه به فاصله چند سال و چه سخت است مادرت از بی کسی بگوید و چه سخت است تحمل همه اینها. این است امروز ما با همه بزرگی امان و بی همه کودکی امان.
مبارکت باشه بهاری که انقدر دلتنگش بودی . الهی روزهات خوش آرزوهات برآورده دلت آروم شبهات پر از مهتاب آسمون ات ستاره بارون دعاهات مستجاب تن ات سلامت چشمات پر از ذوق لب ات همیشه خندون خدا همیشه همرات روزگار بر وقف مرادت گونه هات نرسه به لمس اشک هات الهی که باشه و باشه همه و همه برای پریسا. یه آمین از ته دل.
بهار همین چند قدمی ایستاده اما این زمستان و هوای سر دش انگار قصد رفتن ندارد .با آمدن بهار حتما خیلی چیزها عوض میشوند .بی صبرانه در انتظار آمدن ات هستم نفسهایم برای هوای دل انگیزت بی قرار است نگاهم دلتنگ مناظر بی نظیر و بازی رنگ های دلنشین ات است.
بهار مبارک
وقتی حرف گوش نمیدم یه طوری میشم مخصوصا اگه اون حرف،حرف مامان باشه میگه برا کارا بالای او چهار پایه پلاستکی نری یه وقت میافتی .آفرین حرف گوش کن. به خودم میگم چیزی نمیشه حرف گوش نمیدم .تمام مدتی که هی از چهارپایه بالا و پایین میرم یه ترسی ته دلم هست یه حسی میگه حالا که حرف مامانت و گوش نکردی یه وقت با کله میافتی. کارم تموم میشه خدارو شکر اتفاقی ام نمی افته ولی این ترس حرف گوش ندادن تا آخرین لحظه همراهم بود.
دل که بهانه سراغش می آید خنده های پی در پی و ریز و درشت ِاز سر هیچ و برای طنز های بی سرو ته هم کاری از دستشان بر نمی آید. بهانه ، بهانه است دلیل ِ قرص و محکم نمیخواهد .همین که بگویی دلم تنگ است کفایت میکند. همین که بگویی دلگیرم بس است. دل که غریبه نیست غریبگی نکن .رک و بی پرده بی بهانگی را مدام برایش دیکته کن بالاخره ملکه ذهنش خواهد شد.اینجاست که یک لبخند معجزه خواهد کرد.
خدایا غصه ات نمیگیره وقتی غمگین میشم و چشم میدوزم به آسمونت و منتظر به یه سر تکون دادنت و بازم مثل همیشه میرسم به سکوت ات و باز به خودم امید میدم وقتی پر میشم از نا امیدی و تو باز انگار نه انگار
· نیستم .وقتی اینجا نیستم و نمینویسم یعنی یه عالمه حرف تو دلم هست ولی نمیدونم از کجا شروع کنم.اون موقع است که یه ترسی می افته به دلم که باعث میشه حتی به اینجا سرم نزنم
· دیشب خواب دیدم عروس شدم . تو کتاب تعبیر خواب نوشته بود عمرم داره تموم میشه.صبح هم به خوابم خندیدم هم به تعبیرش هر دو برام شیرین و دوست داشتنی بودن :)
خدای من، چه صبورانه تحمل ام میکنی و من چه بی شرمانه بی توجهی میکنم . چه امیدوارانه نگاه ام میکنی از همین نزدیکی ها و من چه بی امید به دور دستها نگاه میکنم. خدای من، نگاه مهربان ات را لطف بی پایان ات را از من سرآ پا تقصیر دریغ مکن.
نمان تا مانده باشی بمان تا بمانی
زندگی نکن تا زندگی کرده باشی زندگی کن تا زندگی کنی
همین که زمستان برود و بهار بیاید . همین که گلها شکوفه کنند و درختان جان بگیرند و لباس سبز بر تن کنند.همین که یک روز به نیمه اردیبهشت بماند. همین که طبیعت پر شود از طرا وت.
من نیز جانی تازه خواهم گرفت . قد راست خواهم کرد در آستانه بیست و دو سالگی .بی شک دلم روشن تر و نگاهم پر امید تر خواهد بود.
دیشب خدا از آسمونش یه عالمه برف فرستاده بود به زمین.صبح که از خواب بیدار شدم دیدم بابا برفای تو حیاط و جمع کرده دلم گرفت گفتم پس آدم برفی من چی میشه :(رفتم از پشت بوم یه عالمه برف پارو کردم تو حیاط گفتم امسال دیگه عروسک برفی نیست یه آدم برفی گنده درست میکنم.اما بازم کوچولو شد.هی دلم میخواست اس ام اس بدم به گوشی مامان محیا و آنیسا اینجوری بگم: "محیا و آنیسا ی من عمه براتون یه آدم برفی خوشکل درست کرده تا آفتاب اونو نبرده پیش خودش زود بیاید تا ببینیدش"اما هرچی کردم نشد هی به خودم گفتم داداشا سر کار رفتن خودشون چه جوری بیان بعد به خودم گفتم بگم اگه تونستین بیایین تو این فکرا بودم که مامان اخمو اومد تو ته حرفش ریخت و پاش بودن حیاط بود فکر میکردم مامان بابت آدم برفی ایم حداقل یه لبخند تحویل ام بده:( .بابا مثل همیشه بود نگران سرما خوردن من هی میگفت لباس بپوش میری حیاط .تا آدم برفی ایمو دید گفت چرا کلاه منو گذاشتی سرش :) امروز کلی بچه شده بودم مثل بچه ها خندیدم و برف بازی کردم مثل بچه ها ذوق کردم و آدم برفی درست کردم مثل بچه ها گریه کردم و حیاط و تمیزکردم .مثل یه بچه عمه کوچولو غمگین شدم و مثل بچه ها کلی عکس با آدم برفی ایم انداختم :)
حس گمشده ای را دارم که سالهاست میان قصه های سر هم شده از خیال اش جا مانده است.
نمیدانم چه شد که این فلک
بامن
ز هر دشمن غریبه تر شد
اومده بودم اینجا تا میتونم داد بکشم و خدارو صدا کنم اما نمیدونم چه طور میشه تو یه وبلاگ از ته دل فریاد کشید.دلم یه بلندی تو یه جای پرت میخواست تا با همه وجودم داد میزدم تا هیچ کس جز خود خدا صدام و نمی شنید احساس میکنم پر ام از بس تو دلم صداش کردم .
خدایا،گاهی بی تو می شوم
کاری کن من ، من ِسرشار از خودت باشم